حرفاي در گوشي من
!!اين وبلاگ ....2 روز يكبار اپ ميشود
پينوشت۱-:حسابي حالم خوب نيست ... پينوشت۲-خدايا باورم كن...خيلي خستم!... پينوشت۳-يه اهنگ هم براتون ميذارم ...لذت ببرين بعد هم وقتي با دوستات توي دانشگاه ميگي و ميخندي اگه به كسي بگي كه چقد لذت ميبري ووفوري ميگن اه اه يعني چي اين سبك بازيا ...؟بچه برو دنبال درسو مشقت و تو باز هم دهنت باز ميمونه! ميخواي خودت باشي ..يه كم از زندگيت لذت ببري ..ميگن اه اه ادم بايد كمي پز بده...و حسابي عذابت ميدن و لقب بيكلاس و ...ولي خودشون وقتي يه ادم خارجي از نوع سادشو ميبينن ميگن از بس اين ايرونيها قر دارن وخارجي جماعت سادن..و تو دوباره دهنت....! بعضي وقتها مجبوري با افرادي معاشرت داشته باشي كه هيچ سنخيتي باهات ندارن و هرچي مياي هيچچي نگي تحمل كني ...دولات ميكنن ..سوارت ميشن..ومطميني هرچند خوب سواري بدهي ...موقع پياده شدن ..2-3 لگد نثارت ميكنن... و اونوقت اصلا گيج ميموني كه ميخواي چي كار كني...؟ پينوشت1-:ما اعصابمان بسي خورد ميباشد و.مگه چند بار زندگي ميكنيم؟؟..هي ميخوايم خودمون باشيم وووولي حكايتمون شده مثل ملانصرالدين..!اصلا ميخوايم يه نفرو پيدا كنيم ..حسابي باهاش دعوا كنيم...و چه خوب ميباشد كه يك بار هم فرصتي براي دعواي غير لفظي پيش بيايد!) 2-ما اهنگ وبمان رو عوض نموده ايم وچون هميشه اهنگ وبمان قشنگ و جذاب و...(مثل خود وبمان و خودمان!)ميباشد و همه ميگويند از كيست...؟اسم خواننده اش "محمد زارع" است. ۳- ما میخواهیم اعتراف کنیم که خیلی خوشحالیم با وبلاگ اشنا شده ایم . ما فکر میکردیم دنیا و"اكثريت" ادماش پر از فریبو دروغ و ..میباشد ولی از وقتی به اینجا امده ایم و بيشتر وارد اجتماع گشته ايم و مردم را بيشتر شناسايي نموده ايم ...میبینیم مثله اینکه خیلی از این حرفا باطله ..هنوز کلی ادم با معرفت وخوب و دلسوزو ...بسي موجود ميباشد...ما بسي راضي ميباشيم ...و قربان دوستهاي به اين خوبي هم ميشويم...(كلي هم بي تعارف عرض مينماييم...با اين هم كه ميگويند مجازي و از اين حرفا ..ما قبول نمي داريم ....ادمهاش كه با دنياي بيروني فرقي ندارن .،با ربات جماعت هم كه سر و كار نداريم...همونها هستند و كلي هم تازه ادم خوب در همين دنياي بيروني موجود ميباشدو و ما از نزديك هم مشاهده شان ميفرماييمو ديده ايمشان.و بقيه چيزها را هم بدون ديدن حس ميكنيم.!.. )و باز هم ما قربان همه شما دوستان گل ميشويم...اين گل هم براي شما ۴-بسي دلمان گرفته ...بسي نظر بدهيد... حيفه....!.خوب كمي از دانشگاه مينويسم كه امروز كلي خنديديم يه استاد داريم كه خيلي از كلاس ما شاكين...دايم ميگن..تا شماها بخواين درست بشين من 100 سالم شده و ديگه نيستم تا اونوقت ببينمتون و..از اين حرفا.. چون "بعضي"بچه هاي كلاس ما (البته بعضي اقايان ته كلاس )سر كلاس يه كمكي ميخوابن !اونم از نوع دراز كشيدن از عقب ...به گونه اي كه پاهارا دراز نموده. و به صندلي لم ميدهند .. دفعه قبل اگر استاد تذكر نميداد ..كم مونده بود به شروع خرو پفشون..!! خلاصه استاد خيلي دعوا كردنو وگفتن كه اين رفتارا از شما بعيده و ....من نميدونم چي كار كردم كه شماها با من اينقدر صميمي شدين ...اخه بعضيها موقع خنديدن ...دهنشون رو تا بناگوششان باز ميكردنو و صدايي مثه رعدو برق از خودشون به در ميكردند!! امروز كلاس داشتيم و دوباره روز از نو روزي از نو!جميعا ككشان هم نگزيده بود !تقريبا استاد داشتن واسه خودشون درس ميدادن...هي هيچي نگفتن ...گفتن حالا اندكي اين "بعضي اقايان "خجالت كشيده ساكت ميشوند...ولي انگار نه انگار ...! (خانوما هم كه ديگه ميدونيد هميشه متين و ...!) تا اينكه صورت استاد كمي رو به تغيير رنگ رفت...هي اقايون ديگه به ته كلاس كه منشا شلوغي بود اشاره ميكردن .استاد شروع كردن به دادو بيدادو وووووووووووووووووووووووووو... چند دقيقه اي گذشته بود و انگار هيچكي حتي نفس هم نميكشيد....همگي به غيرتشون برخورده بود!! در همين احوالات بوديم كه موبايل يك نفر از جلو كلاس شروع به زنگ زدن كرد ...ان هم اهنگي از نوع 6و8!! همه نگاهمون به استاد جلب شدو گفتيم ..بيچاره ديگه الان سكته نكنن خوبه... كه يهوووووووو يكي از اقاييون از ته كلاس بلند شذو خطاب به اوني كه موبايلش زنگ خورده بود بلند گفت تصور ادامه ماجرا به عهده خودتان!! ميگن امروز ،روز نيايشه...! تو اوج نا اميديهات...بازم صداش كن!! اول لازم ميدونم كه از همه دوستاي عزيزم به خاطر اينكه لطف كردن و واسه متن پايين منو راهنمايي كردن...ويا اونايي كه اومدنو نظر دادن يه تشكر ويزه بكنم.واقعا رو سفيدم كردين....بقيه هم كه اصلا نه اومدن ..نه خوندن.. ...ميگذاريم به حساب اينكه نزديك عيد بوده و از ۵ روز پيش !!كلي برنامه ريزي كرده بودنو و كلي داشتن خونه تكوني ميكردن!!!! (انهايي هم كه اومدنو خوندنو .التماس بنده رو واسه دادن نظرشون ديدنو!!...گفتن بگذار به لگد كردن گلش ادامه بدهد!!..كه ديگه كلي تشكر مينماييم..!!) جدا نظراتتون منو به تامل واداشت وكمكم كردو دارم روي مطلبم با يه نگاه تازه كار ميكنم.... يه متن از دكتر شريعتي ميذارم كه به نظرم خيلي قشنگه و من كلي ازش خوشم اومده "با همه چيز در اميز وبا هيچ چيز اميخته مشو... در انزوا ،پاك ماندن نه سخت است ...نه باارزش!! پينوشت۱-ما تصميم گرفته ايم در مجلسهابيشتر حرف بزنيم.اخر اينطوري كه دارد پيش ميرود اگر حرف نزني و دفاعي ننمايي كلي بررويت سوار ميشوند ...! پينوشت۲- تصمیم دارم یه اهنگ غمگین و خیلی قشنگ براتون بذارم... پينوشت۳-تصميم گرفته ايم كلي روي پاي خودمان بايستيم و بچه بازي را بگذاريم كنار و كلي به خودمان تكيه بفرماييم! پينوشت۵-ما پينوشت ۴ را حذف نموديم ....!! واي ما چقدر امروز تصميم گرفتيم... به تيتر توجه كردين؟ بله .هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم. من به مجله علوم پزشكي دانشگاه يه درخواست فرستاده بودم. واسه اينكه عضو نويسندگانشون بشم و اتفاقا ديروز جواب مثبت گرفتم. حالا بايد براشون مطلب ميفرستادم. "(موضوع ازاده.")امروز يه داستاني رو نوشتم. واسه خودم كلي مفهوم داشت ولي به هركسي نشون دادم گفت بهتره يه متن ديگه بنويسي ..كلي نا اميد شدم ..همين زير مطلبو نوشتم. ازتون ميخوام بخونينش و بگين نظرتون چيه؟واسه چاپ خوبه؟ خواهشا كمك كنين... ميترسيد.اگر اين وضع ادامه مي يافت كم كم فلج ميشد.چه ميشد كرد؟ فكرو خيال لحظه اي رهايش نميكرد.. اينبار فرق ميكند ..كمك ميگيرم..از چه كسي؟..نه!.نه!..انها حوصله شنيدن ندارند.دركم نميكنند..فقط سخن ميگويند.. از تكرار پي در پي حرفهاي خودش خسته شده بود.در دل از خودش شكايت ميكرد. در سكوتش فرياد زد.كسي انجا نبود.چه ميكرد.سخت بود...چيزي بود...نميفهميد..!مثل هميشه ميترسيد...عاقبت چه ميشود؟!! شايد مورد هدف ان غريبه هاي جثه بزرگ قرار گيرد.... هوا سرد بود... باز احساس هميشگي به سراغش امد. مثل هميشه دلش گرفت. حس خوبي نداشت. مي ترسيد . از خودش از خدا.. از همه... تكرار مداوم روزها ازارش ميداد .خسته از روزمرگي...خسته از بحثهاي هميشگي كه ناچارا براي سپري شدن روز بايد به ان تن ميداد.يا خنده هاي زوركي گهگاهي بر لبانش . نميخواست عبوس باشد ولي هرچه ميكرد با خنده اخت نميشد...شانه اش احساس خستگي ميكرد.كوله را به گوشه اي مي افكند. ميخواهد تنها باشد.... سري دست نوشته هاي تنهاييم!! نميدونم چه حسي دارم .اصلا احساس بي حسي ميكنم.امروز صبح بازم رفتم دانشگاه. ساعت اخر روانشناسي داشتيم خيلي استاد ارومين. من كه توي زنگ روانشناسي به قدري روحيه ميگيرم كه همه غصه هاي عالم يادم ميره. البته قضيه غصه همش تقصير خودمه. خودم بعضي وقتااز كاه ..كوه ميسازم...يه مساله بزرگ و به راحتي حل ميكنم...همچين به يه مساله كوچيك و ساده كه بر نميخورم .....گيج.و منگ ميشم! راستي ميخوام دفعه هاي ديگه از خاطرات سر كلاس روان بنويسم..(البته اگر عمري باشه)!اوضاع جالبيه .خوشتون مياد. راستي من فردا كلاس موسيقي دارم. هنوز يه قسمتش رو هم تمرين نكردم. البته ۲ جلسه قبل هم ساعت ۴ كلاس داشتم. ساعت ۳ شروع كردم به تمرين! البته اين علاقه خاص به تمرين به خاطر ارادت خاص بنده به استاد موسيقيمه.!(بهتون كه گفته بودم!) جلسه قبل كه رفتم .. -خوب شروع كن ...تمريناي قبلو كه بهت داده بودم بزن.. -بخشين چه تمرينايي ! همون يه اهنگو ميگين ديگه؟! بعد ارز بررسي صفحات تدريس شده.. -خانوم.۴ تا اهنگ بوده مثل اينكه... -!!!!! برگه نت را با اجازه استاد روبرويمان گذاشته و ميزنيم... -اين چه طرز زدنه؟؟؟؟ انگار بار اوله؟!! -نه به خدا. من همين ۱ ساعت پيش يه دور از روش زدم!!! - - اون دفعه كه به خير گذشت...واسه فردا كلي تمرين دارم...اصلا من از اين كلاس متنفرم...! نه فقط به خاطر يه بار حرفاي استادش..(.ادم نبايد كينه اي باشه) ...ولي هرچه سعي ميكنيم باز هم با تمام وجود از اين كلاس و استادش متنفريم!! ولي مگر پول مارا پس ميدهند.....!!! حتي از پيشنهادش هم مو بر تنمان سيخ ميشود! خدايا!در برابر هرچه انسان ماندن را به تباهي ميكشد مرا با نداشتن و نخواستن رويين تن كن. خدايا!به هركه دوست ميداري بياموز عشق از زندگي كردن بهتر است و به هركه دوست تر ميداري بچشان :دوستداشتن از عشق برتر است. خدايا!به من توفيق تلاش در شكست-صبر در نوميدي-رفتن بي همراه- جهاد بي سلاح-كار بي پاداش-فداكاري در سكوت-عظمت بي نام-خدمت بي نان-ايمان بي ريا-خوبي بي نمود-گستاخي بي خامي-مناعت بي غرور-عشق بي هوس-تنهايي در انبوه-روزي كن. من هم كه اين همه تعريف رو شنيدم ..چند هفته بعد گفتم بريم پاكسازي كنيم ببينيم چي ميشه؟؟؟ خلاصه رفتيم مطب خانوم دكتره... اول كه تعريف كنم از مطبش. رنگش صورتي و سفيد بود. كلي به ادم انرزي ميداد(راستي من بخوام "ز "نشه چي كار كنم ؟كلمه انر"ز"ي رو ميگم) ...من نميدونم چرا همه مطبها و اينا يا ابيه يا سبز .كي گفته ارامش بخشه؟! بعد روي تخت دراز كشيدم..خانوم دكتره اومد نشست كنارمو اول دستگاه بوخورش(درست گفتم؟!) رو روشن كرد . من هم چشامو بسته بودم كه يكهو يه سوزش شديدي رو حس كردم كه ...كاش بودينو ميديدين ! .همونجا بود كه به خودم گفتم تموم كه شد خواستيم بلند شيم كه باز خانوم دكتره گفت:كجا؟هنوز 30 دقيقه ديگه كار داره... دوباره خوابيدم .شروع كرد يه عالمه مواد به صورت بنده زدن ...لبته ديگه اينقسمتا خدارو شكر درد نداشت... من هم تا دكتره روشو ميكرد اونطرف .هي مامانمو صدا ميزدم كه بپرسم :پوستم خيلي خوب شده؟ اره؟ خدمتتون عرض كنم كه به خودم ميگفتم تحمل كن بعد كه ديدي پوستت مثه ايينه شده ..كلي انرزي ميگيري ! دكتره گفت تموم شد ..حالا برو ماسك روي صورتت رو بشور..در حين رفتن به طرف دستشويي بودم كه من:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد از شستن پوست وقتي خودمان را در ايينه ديديم. نميدانيم دكتر مارا چه حساب كرده بود؟!!!!! از دستشويي بيرون امديم ..مادرمان هم دچار برق گرفتگي شده بودند...! كلي تشكر نموديم به خاطر زحمت زيادشان .اخر فاميل بودند ...چه ميتوان گفت؟؟؟!!! در را بسته و بعد از پرداخت ويزيت(اخر قسمشان داده بوديم كه اگرمنشي حق ويزيت را نگيرد ...ديگر به انچا نميرويمو...) .................................. ...خارج ميشويم! 
![]()
![]()

![]()
![]()
ولي ...
كلي همه ترسيديم ..بچه هاي ته كلاسم كلي ترسيده بودنو ...به هر حال موعظه هاي استاد تموم شد وكاش بوديدو ميديد كه چطور همه يهو ساكت شده بودن..![]()
![]()
-....به ..چه اهنگ توپي!! ..همين الان بلوتوثش كن بياد..!!
![]()
![]()
يه دنياممنون از همتون..
(ما نميدانيم چطور دكتر شريعتي ميفرمايندكه دفاع كردن از خود و براي تبريه خود جوش زدن كار انسانهاي ضعيف است و...با همه احترامي كه برايشان قايليم كاملا با اين نظر مخالف ميباشيم..)![]()
بدون تعارف پيشنهادتون و بدين ...ممنون ميشم چون واقعا نظراتتون برام مهم و با ارزشن...راستي زياد فرصت ندارما...لطف كنين همين حالا منو از نظراتتون اگاه كنيد...
هوا سرد بود. پاهايش مي لرزيد.هراس رفتن تمام وجودش را تسخير كرده بود.چند روز را ميتواند در تنهايي و سكوت بگذراند؟تحملش تمام شده بود.ايست مطلق ...نه.اينگونه زنده ميميرم..!
چگونه از رفت و امد ازادشان نميترسند؟ شايد مثل من تا بحال شاهد ان حادثه تلخ نبوده اند...نميفهمند چه ميگويم..اري نكند اين بار هدف او باشد.نميروم.....نكند كم بياورد!!
از روي شاخه پريد!!
رمق رفتن نداشت. ميخواست ارام باشد . ارام تر . هياهو ازارش ميداد. ولي تحمل غصه را نداشت. چه كسي گفته هميشه تنهايي و غم با همند؟ ميخواست تنها باشد ..ولي خوشحال.
![]()
![]()
![]()
.... ![]()

از تابستون شروع كردم به رسيدگي بهش .
خوشبختانه رسيدگيهام خيلي زود جواب داد و پوست بنده خيلي بهتر شد .يه بار توي يه مهموني يكي از اقوام پوستم رو ديد و گفت كه اگه برم پيشش و پاكسازي كنه (دكتر پوست بود) خيلي خوبتر ميشه و جرمگيري ميشه و نميدوني چي ميشه و ...از ين حرفا
![]()
اصلا ادم ترس ميگيرتش!!
از بس لذت بخش بود كه اگه 5 دقيقه ديكه ادامه داده بود همونجاخواب رفته بودم!![]()
![]()
خانوم دكتره ميخواست تكتك قسمتاي پوست با يه چيزي كه سوزشش مثه سوزن بود جرم بگيره..![]()
حقته!!...داشتيم با همون پوست زندگيمون رو ميكرديم!
خلاصه دايم دستمو حلقه ميكردم زير تخت و فشار ميدادم .بعد يه ناله كوتاهم ميكردم..
(دختر بايد سنگين باشه..!!)![]()
ولي مگه كسي ميشنيد؟...!!در عالم خودشون بودن..![]()
دكتره رو به مامانم كرد و گفت:البته رو اين پوستا زياد تفاوتي ايجاد نميشه .ما مريضهايي داريم كه پوستشون پر از جرمه و پر از جوش مونده كه وقتي اونا رو پاكسازي ميكنم ..خودشون اصلا باورشون نميشه....
منظورش چي بود؟؟؟؟؟؟ نه منظوري نداشت بذار برم پوستمو بشورم ![]()
![]()
........!! به اندازه اي كه شمايي كه تو خونه بودين و تغييري توي پوستتون ديدين ...ما هم ديديم....!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

